تبليغاتX
dilemma means doubt

dilemma means doubt

از پایانی به پایان دیگر میرویم.پایانی به پایان دیگر.مسائل یکی پس از دیگری ته میکشند.

کسی از من میپرسد :روزهایت را چگونه میگذرانی؟کمی فکر میکنم و میگویم به بیهودگی تلاش های روزمره مان فکر میکنم.روزها را اکنده از تنهایی و نا امیدی به پایان میرسانم.همیشه نا امیدی را چیزی وابسته به چشم انداز زندگی میدانستم.

امروز اما نا امیدی را کشف کردم که از قید زمان ازاد است.

نمیتوانم ان چیزی را که احساس میکنم توضیح دهم.چون همه چیز در زمان دیگری گفته شده و حرفی ک برای گفتن پیدا کرده ایم بیهوده،دروغ و کهنه است.

+ نوشته شده در  جمعه 1390/07/22ساعت 21:32  توسط doubt  | 

Coming down with dazing eyes on a glow of a autumn leaves fly in the random movement of a cold wind which is clear from long stained window. What strange scenery. Don't know how much time is passed dazzling on a lolling ball, curious about a child may follow it, another warm drop comes from her deep pain drop on a cold tiptoe, makes her vaguely conscious ,dream that this drop could have been his child .

                                                                             Step by step running of the hock, burning alive in a heat of a grieving mind, wearing down, being played eyes grew heavy. Passed last step. Now just has a thin obstacle in front of her, out of her power to break it or go throw it. Compassionately looks throw shining eyes in the window. Just shaking fingers touch them, nothing remain in them, nothing at all.  Sinking in the adverse life, never envision this gloomy path for the end but now acknowledge that destiny is out of control. in front there isn’t any future, right back there is a disappointing  past ,here, when past comes into mind bitter tears continuously running down on the pale face which is covered by Layers of yesterdays cover .

Dropped down tear mingled with the warm blood finds the path under her empty look. Silently  broken heart screaming inside but nothing come out ,heavy thoughts sift through dust and lies trying not to break, trembling never will be subsided, until she remember that always hunted to be wanted. Now long alas because Sky of the life never had been blue, but these last tears are not bitter any more, they tasted like freedom and sure enough that patience is not her style any more. With another glance she saw that innocent body curled in a U shape, sit with hands up against life, can't get back on feet and see straight, here light enough to fly. Leave all the pain and desires behind. Fading smile is also clear on a deep sorrow which is remaining forever on half closed eyes.

At this moment free from suffocating anesthetic of this house, carry on. This is the happiest part of the life, no regret.

Maybe tomorrow will be her day.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/05/24ساعت 13:25  توسط doubt  | 

دیروز که زنگ زدی چقدر سعی کردم تا صدای بغضمو نفهمی و معمولی باهات حرف زدم.چقدر سعی کردم لبخند بزنم که نگران نشی.وقتی قطع کردی با تمام وجودم گریه میکردم.دلم خیلی سوخته خیلی.وقتی داد هاش تو ارژانتین یادم میاد.وقتی پرتم کرد تو ماشین.نگاههای کنجکاو مردم.وای دیونه میشم.با من اینجوری رفتار نشده اخه.عادت ندارم.فقط واسه اینکه گفتم بیا بریم شهر من.من طاقت ندارم.دوس ندارم فقط وقتی یکی مرد برم ببینمش.دوس دارم کنار کسایی باشم که دوسشون دارم.به خدا مادر و دختر،میبینم تو خیابون بی امان اشکم میاد.میگه من اونجا بیا نیستم.تو مو تحقیر میکنی.هنوزم واسم سواله که من کی تحقیرش کردم کی؟چی رو به روش اوردم؟به چه بدبختی یه ساب پیدا کردم که کلاس شنبمو به جام بره .چقدر خواهش کردم که سوپروایزر بهم مرخصی داد.روزه ام بودم ساعت ۸.۵ بلیط گرفتم که دو روز برم.اونجوری باهام رفتار کرد.خیلی دلم میخواست اینارو بهت بگم.واست درددل کنم بگم که چقدر دوستون دارم و دلم هر لحظه واستون تنگه اما دیدم گفتنش چه فایده ای داره.چه کار میخوای بکنی.دفعه پیش که دیدمتون گفتم تقصیر شماست که من الان باید این وضعم باشه اگه منو دوس داشتین نمیذاشتین برم یه شهر دیگه.نمیدونم واقعا دیگه نمیدونم که حق با کیه.ولی تا اخر عمرم اتفاقی که تو ارژانتین افتاد رو از یاد نمیبرم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/05/15ساعت 12:36  توسط doubt  | 

غربت....

واژه ای که وقتی مفهومشو واقعا لمس کنی،حتما موهای شقیقت سفید تر از قبل شده

وقتی طعمشو میچشی تلخیش همه لحظه هاتو پر میکنه

بوی تنهایی به بند بند وجودت رخنه میکنه

غربت جایی که....

با حسرت به دو تا دوست که دارن میخندن. میرن زل میزنی و اشکت با پلک زدن رو ستگ فرشه خیابونه

جایی که تو خلوتت ،چهره هر کی میاد جلو چشمت به زور بغضتو قورت میدی و پک عمیقی به سیگارت میزنی

جایی که وقتی بهت زور میگن ،وقتی داد میزنن،وقتی حقتو میخورن ،حتی جایی رو نداری که واسه چند ساعت بری

جایی که همه چیش بوی نا اشنای تنهایی رو به یادت میاره

جایی که روزاش تند و مظطرب و شباش طولانی و کسالت باره

جایی که پر قاب عکس لبخند کسایی که قدرخنده هاشونو ندونستی و حالا غمهاشونو ازت پنهان میکنن

جایی که خیلی سخته خیلی

پ.ن:فعلا کار اموزشگاهم اینجام درست شده و دارم میرم سر کلاس.اصلا به این راه های طولانی عادت ندارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/03/26ساعت 23:45  توسط doubt  | 

همیشه عادت کرده بودم همه اتفاق های بد،همه تصمیمای اشتباهم رو تقصیر بقیه بندازم.خیلی هم اشتباه نبود این قضیه البته.وقتی فکر میکنم میبینم خوب اگر پدر مادر من طوری تربیتم کرده بودن که مثلا تو 23 سالگی به قدر همون سنم تجربه میداشتمو فکرم و ذهنم باز شده بود پس همو موقع بهتر میتونستم راهو تشخیص بدم.نه اینکه مثلا الان تازه به قدر ادمایی که 4 سال از من کوچکترن تجربه داشته باشم.اینکه پدر مادری به اون حد از درک برسن که بال پرواز فرزنداشون بشن نه وزنه به پاشون خوب خبلی کمک خواهد بود .خیلی ها نه اینکه نخوان اما خوب بلد نیستن و فضای جامعه و فرهنگ غلطه 2500  ساله ما بدجوری روشون تاثیر گذاشته و نمیتونن اینقدر ساپورتیو باشن.منم همیشه اونا رو سرزنش میکردم تو دلم.اما الان با اینکه مطمئنم ک یه جاهایی حق داشتم اما دیگه فلش رو به سمت خودم چرخوندم.حالا سعی میکنم از هیچکس توقع نداشته باشم واسه کمک یا هرچیزی.هیچ توقعی.خیلی اینجوری راحت ترم.سعی دارم میکنم به عقاید خانوادم،ام.ی.ر ،دوستام احترام بذارم با اینکه خیلی جاها مقابل ذهنیات منه.اگر هم عادت کنن بقیه رو همونجور که هستن بپذیزن دیگه هیچوقت دلخوری پیش نمیاد.اما این وسط یه مشکل پیش اومد اونم این بود که خوب وقتی من بقیه رو درک میکن واحترام میذارم توقع دارم اونام متقابلا همینطور باشن و وقتی میبینم اصلا اون احترام منو درک نمیکنن خیلی احساس مزخرفی بهم دست میده.ولی خوب مثل اینکه باید این اخرین توقع رو هم باید ازش دست شست. 
+ نوشته شده در  جمعه 1390/02/09ساعت 21:38  توسط doubt  | 

هوای غربت خیلی سنگینه،دیشب خواب دیدم که برمیگردم.عشق چه واژه نامفهوم غریبی.همه تنم داره میلرزه.جای فشار انگشتاش روی ساعدم هنوز درد میکنه.پاهام یخ کرده اما سرم داغه.یه فنجون خالی و یه عالمه ته سیگار تنها چیزایین که دور و برمن.یه خونه نیمه تاریک که فقط نور led های بنفشش چشمامو میزنه.پرده رو کنار میزنم وسرمو به شیشه تکیه میدم.چه کوچه غریبی.هیچ چیزش یاد اور هیچی نیست واسم.ناتور دشت رو همشو تو چند ساعت خوندم.خیلی کتاب خوبی بود.فک کنم من ازون ادمایی ام که اگه هولدن باهام برخورد میکرد تو دلش میگفت ''ادمو افسرده میکنه''.نمیدونم چرا کتابو که میخوندم گریه میکردم.دیگه اصلا دلیلی نمیخوام واسه این کار.

یه جمله این کتاب خیلی دوست داشتنی بود.همونی که معلمش بهش میگه''همه چی امادس واسه سقوط ادمی که لحظه ای تو عمرش دنبال چیزی میگرده که محیطش نمیتونه بهش بده یا فقط خیال میکنه که نمیتونه بهش بده.واسه همینم از جستجو دست میکشه.حتی قبل از اینکه بتونه شروع کنه دست میکشه.

پ.ن:یه چیزی که این روزا داره خیلی میترسوندم اینه که حافظم رسما تعطیل شده.به هرچی در گذشته فکر میکنم یه سری خاطذات محو بدون هیچ جزئیاتی میاد تو ذهنم.وقتی میخواستم کتاب بخونم ۲ تا کتبو اوردم شروع کردم به خوندن وسطاش که رسیدم دیدم ا من که اینو خوندم.اما هیچیش اشنا نبود.فقط از وشته گوشه اون صفحه فهمیدم.اصلا یادم نیست چه کار کردم که الان اینجام.انگار ۲ ماهه پرت شدم تو این خونه.فکر کنم اگه فردا باز نتور دشتو شروع کنم همه چیز واسم نو باشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/01/31ساعت 12:5  توسط doubt  | 

چقدر اون روزهای پر از تنهایی قبل از عید ارزو میکردم که کاش در زمانی میزیستم که زندگی هنوز شکل قبیله ای داشت.زمانی که میتوانستم روزهایم را در قرابت با کسانی که دوستشان دارم و فکر میکردم انها نیز همین حس متقابل را دارند در یک طبیعت بکر ،کنار اتش و رودخانه میگذراندم.زمانی  که این صدای ماشین ها ازارم نمیداد.جایی که پر نبود از حضور بی حضور غریبه ها،میدونم ته همه زندگی ها هرجوری که باشه مرگه اما چه خوب بود اگر ساعت هایم اینطور کسالت بار نمیگذشت.جایی که از تنها روزنه رو به بیرون فقط میتونم خونه های دودی با پردههای ضخیم و یک درخت تنها با شاخه های خشک رو دید بزنم.خیلی اون روزا دلم واسه خانوادم تنگ بود .فکر میکردم اونا هم ارزو میکنن عید بشه من برم پیششون.شاید اونا هم ارزو میکنن کاش همه چیز یه جور دیگه بود.فکر میکردم لابد اونا هم همینقدر به من فکر میکنند.اما الان میفهمم که در اشتباه محض بودم.هیچکس دیگه انتظار منو اونجا نمیکشه.پوسیدگی زمان رو خوب احساس میکنم.اما حالا دیگه تحمل اینجا واسم راحت تر شده.حالا دیگه مطمئنم که اگر قرار تو این دنیا زیست کنم حداقلش اینه که هیچ راه برگشتی به اون خونه نیست.کسی فلسفه اینهمه درد و رنجی که تو این دنیا متحمل میشیم رو میدونه؟
+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/01/16ساعت 12:3  توسط doubt  | 

اگه فردا بیستمه یعنی بیست روز گذشت.میخواستم ننویسم.احساس میکنم ادم خسته کننده بیخودی ام که نوشتنم نه فایده ای داره نه قشنگی نه چیزی یاد کسی میده .اما واقعا تنهام.20 روز گذشت و من مثل ادم های تارک دنیا باز از تو اون خونه بیرون نیومدم.امروز دلم به حال خودم سوخت.به اینکه چرا اینقدر بدبخت و قابل تاسف شدم.ازینکه خودمم نمیدونم چه مرگمه.ازینکه باز افتام رو یه دور لجبازی تازه.شبا اصلا خوابم نمیبره. بدنم قاطی کرده یه لحظه سردم میشه یه لحظه داغ میکنم.یعنی همش یا دارم درو پنجره باز میکنم یا میبدم.روزها وقتی بیدار میشم ساعت 9 10 صبحه و هنوز سرم منگ ارام بخش هایی که میخورم تا بخوابم.خونه تقریبا تاریکه به خاطره پرده ها این چند روزم که ابری بود یعنی رسما مود خوابم اصلا از بین نمیرفت.میومدم رو کاناپه دراز میکشیدم تا 1 اینا که یه نهاری سرهم بندی میکردم.دوباره ساعت 3 میخوابیدم تا وقتی که چشمام باز میشد هوا تاریک بود.صبحونه وشام که رسما حذفه ناهارم سالادی چیزی اونم واسه اینکه سر میز باشم فقط.اشتهای منه شکمو تعطیل شده.باهاش هیچ حرفی ندارم.نمیخوام بگم ادم بدیه یا خیلی باهام بدتا کرده.نه.اینروزا منصفانه منم که رو اعصابم.اصلا حرف نمیزنم.تلفن جواب نمیدم.فقط تنها ارتباطم با بیرون اون تراس نیم وجبیه که توش سیگار میکشم و ادمای بیرونو دید میزنم.بیرون رفتن از خونه برام یه جوور کار شاق شده.هم نمیدونم چرا میترسم هم اینکه دیدن ادما ناراحتم میکنه.تنها بویی که به مشامم نمیرسه بوی عید.اروز دیگه نتونستم.صبح زود اومدم.وقتی وارد شهرم شدم به خودم گفتم هیچوقت فکر نمیکردم اینقدر دلم واست تنگ بشه.هفته پیش که مامانم اینا اومده بودن اخر هفته با مامام بحثم شد سر کارام و یه جورایی قهر بودیم.دلم براشون تنگ شده بود اما وقتی اومدم دیدمشون دلم میخواست همون موقع برگردم برم .احساس کردم یگه اینجا جایی ندارم.دیگه باید بکنم.انگار اونام به نبود من عادت کردن.فقط رفتم اموزشگاه بچه ها رو که دیدم یم دلم باز شد.نزدیکی های خونه کافی نت نیست انگار.نمیدونم چه کار کنم.صد بار میخواستم برم پیش نیکو نتونستم.انرژی در من یافت نمیشه.پاهام اصلا جون نداره.فکر خود کشی بدجوری روزا که تنهام تو مخمه.حتی مدلش مکانش و حرفایی که میخوام بگم میاد تو ذهنم.فکر کنم مریضیم داره بدتر میشه.پیش دکتر هم نمیتونم برم چون هم پول نداریم هم اینکه برم بگم چی؟میگه مگه بهت نگفتم ازدواج نکن صحیح نیست.خیلی بدم خیلی.

پ.ن:راستی انگار این شهر پرنده نداره.گنجکی کبوتری چیزی.هرچی برنج گاشتم تو تراس یا ریختم پشت پنجره هیچی نیومد.هیچی.اینجا گندم که میریختم دسته دسته پرنه تو حیاط بود.

پ.ن:با اینکه هیچکومتونو بیشتر از وبلاگاتون نمیشناسم اما دلم خیلی تنگ میشه براتون.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/12/19ساعت 23:30  توسط doubt  | 

فعلا کامپیوتر ندارم.توی اون خونه کوچیک من موندم و یه ادمی که خود خواهی رو به اوج رسونده.کاش حداقل همین چند روز اول رو کاری نمیکرد که از چشمم اینقدر بیافته.عروسی تمام شد.همون شب با همه خستگی هامون اومدیم تهران.همه میگفتن خیلی قشنگ شده بودم.یه عالمه هم بارون اومد.دل اسمونم مثل من داشت میپکید.نمیفهمیدم کی دورمه و چی میگذره.فقط یادمه اخرش دیگه نمیتونستم بغضمو نگه دارم.تا خود تهران گریه کردم.نمیتونم دوری خانوادو تحمل کنم.دوری بهارک.منوس.وای خیلی وحشتناکه.مثل خیلی ادما زندگی دو نفره ما هم شروع شد.تو این 4 روزی که تو خونه بودم پامو بیرون نذاشتم.حتی نور افتاب هم چشمامو میزد.کامپیوتر ندارم.کتابام تو انباره.فرمت فیلم هامو dvd  نمیخونه.این یعنی رسما من مونده بودمو یه پاکت سیگار.امروزم که من اینقدر واسه برگشتن خوشحال بودم باکارای مسخره همیشگیش کوفتم کرد.مامانمو که دیدم دیگه نمیتونستم از تو بغلش بیام بیرون.همه هق  هق هامو خالی کردم.اتاقم دیگه اتاقه منوس شده.اما الان اومدم پیش شما دوستام دارم حرف میزنم کلی سبک شدم .خیلی خیلی.اگه جواب نمیدم با کامنت نمیذارم بدونید که فعلا نه لپتاپ دارم نه pc.باید یه کافی نت اون دور وبرا پیدا کنم .
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/12/05ساعت 17:59  توسط doubt  | 


Escaping nights without you with shadows on the wall
My mind is running wild tryin hard not to fall
You told me that you love me but say I’m just a friend
my heart is broken up into pieces

Cos i know i’ll never free my soul
it’s trapped between true love and being alone
When my eyes are closed the greatest story told
I woke and my dreams are shattered here on the floor
+ نوشته شده در  شنبه 1389/11/30ساعت 1:4  توسط doubt  |