فعلا کامپیوتر ندارم.توی اون خونه کوچیک من موندم و یه ادمی که خود خواهی رو به اوج رسونده.کاش حداقل همین چند روز اول رو کاری نمیکرد که از چشمم اینقدر بیافته.عروسی تمام شد.همون شب با همه خستگی هامون اومدیم تهران.همه میگفتن خیلی قشنگ شده بودم.یه عالمه هم بارون اومد.دل اسمونم مثل من داشت میپکید.نمیفهمیدم کی دورمه و چی میگذره.فقط یادمه اخرش دیگه نمیتونستم بغضمو نگه دارم.تا خود تهران گریه کردم.نمیتونم دوری خانوادو تحمل کنم.دوری بهارک.منوس.وای خیلی وحشتناکه.مثل خیلی ادما زندگی دو نفره ما هم شروع شد.تو این 4 روزی که تو خونه بودم پامو بیرون نذاشتم.حتی نور افتاب هم چشمامو میزد.کامپیوتر ندارم.کتابام تو انباره.فرمت فیلم هامو dvd  نمیخونه.این یعنی رسما من مونده بودمو یه پاکت سیگار.امروزم که من اینقدر واسه برگشتن خوشحال بودم باکارای مسخره همیشگیش کوفتم کرد.مامانمو که دیدم دیگه نمیتونستم از تو بغلش بیام بیرون.همه هق  هق هامو خالی کردم.اتاقم دیگه اتاقه منوس شده.اما الان اومدم پیش شما دوستام دارم حرف میزنم کلی سبک شدم .خیلی خیلی.اگه جواب نمیدم با کامنت نمیذارم بدونید که فعلا نه لپتاپ دارم نه pc.باید یه کافی نت اون دور وبرا پیدا کنم .