هوای غربت خیلی سنگینه،دیشب خواب دیدم که برمیگردم.عشق چه واژه نامفهوم غریبی.همه تنم داره میلرزه.جای فشار انگشتاش روی ساعدم هنوز درد میکنه.پاهام یخ کرده اما سرم داغه.یه فنجون خالی و یه عالمه ته سیگار تنها چیزایین که دور و برمن.یه خونه نیمه تاریک که فقط نور led های بنفشش چشمامو میزنه.پرده رو کنار میزنم وسرمو به شیشه تکیه میدم.چه کوچه غریبی.هیچ چیزش یاد اور هیچی نیست واسم.ناتور دشت رو همشو تو چند ساعت خوندم.خیلی کتاب خوبی بود.فک کنم من ازون ادمایی ام که اگه هولدن باهام برخورد میکرد تو دلش میگفت ''ادمو افسرده میکنه''.نمیدونم چرا کتابو که میخوندم گریه میکردم.دیگه اصلا دلیلی نمیخوام واسه این کار.

یه جمله این کتاب خیلی دوست داشتنی بود.همونی که معلمش بهش میگه''همه چی امادس واسه سقوط ادمی که لحظه ای تو عمرش دنبال چیزی میگرده که محیطش نمیتونه بهش بده یا فقط خیال میکنه که نمیتونه بهش بده.واسه همینم از جستجو دست میکشه.حتی قبل از اینکه بتونه شروع کنه دست میکشه.

پ.ن:یه چیزی که این روزا داره خیلی میترسوندم اینه که حافظم رسما تعطیل شده.به هرچی در گذشته فکر میکنم یه سری خاطذات محو بدون هیچ جزئیاتی میاد تو ذهنم.وقتی میخواستم کتاب بخونم ۲ تا کتبو اوردم شروع کردم به خوندن وسطاش که رسیدم دیدم ا من که اینو خوندم.اما هیچیش اشنا نبود.فقط از وشته گوشه اون صفحه فهمیدم.اصلا یادم نیست چه کار کردم که الان اینجام.انگار ۲ ماهه پرت شدم تو این خونه.فکر کنم اگه فردا باز نتور دشتو شروع کنم همه چیز واسم نو باشه.