یک حس بیتفاوتی
همیشه عادت کرده بودم همه اتفاق های بد،همه تصمیمای اشتباهم رو تقصیر بقیه بندازم.خیلی هم اشتباه نبود این قضیه البته.وقتی فکر میکنم میبینم خوب اگر پدر مادر من طوری تربیتم کرده بودن که مثلا تو 23 سالگی به قدر همون سنم تجربه میداشتمو فکرم و ذهنم باز شده بود پس همو موقع بهتر میتونستم راهو تشخیص بدم.نه اینکه مثلا الان تازه به قدر ادمایی که 4 سال از من کوچکترن تجربه داشته باشم.اینکه پدر مادری به اون حد از درک برسن که بال پرواز فرزنداشون بشن نه وزنه به پاشون خوب خبلی کمک خواهد بود .خیلی ها نه اینکه نخوان اما خوب بلد نیستن و فضای جامعه و فرهنگ غلطه 2500 ساله ما بدجوری روشون تاثیر گذاشته و نمیتونن اینقدر ساپورتیو باشن.منم همیشه اونا رو سرزنش میکردم تو دلم.اما الان با اینکه مطمئنم ک یه جاهایی حق داشتم اما دیگه فلش رو به سمت خودم چرخوندم.حالا سعی میکنم از هیچکس توقع نداشته باشم واسه کمک یا هرچیزی.هیچ توقعی.خیلی اینجوری راحت ترم.سعی دارم میکنم به عقاید خانوادم،ام.ی.ر ،دوستام احترام بذارم با اینکه خیلی جاها مقابل ذهنیات منه.اگر هم عادت کنن بقیه رو همونجور که هستن بپذیزن دیگه هیچوقت دلخوری پیش نمیاد.اما این وسط یه مشکل پیش اومد اونم این بود که خوب وقتی من بقیه رو درک میکن واحترام میذارم توقع دارم اونام متقابلا همینطور باشن و وقتی میبینم اصلا اون احترام منو درک نمیکنن خیلی احساس مزخرفی بهم دست میده.ولی خوب مثل اینکه باید این اخرین توقع رو هم باید ازش دست شست.
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۰/۰۲/۰۹ ساعت 21:38 توسط doubt
|