دیروز که زنگ زدی چقدر سعی کردم تا صدای بغضمو نفهمی و معمولی باهات حرف زدم.چقدر سعی کردم لبخند بزنم که نگران نشی.وقتی قطع کردی با تمام وجودم گریه میکردم.دلم خیلی سوخته خیلی.وقتی داد هاش تو ارژانتین یادم میاد.وقتی پرتم کرد تو ماشین.نگاههای کنجکاو مردم.وای دیونه میشم.با من اینجوری رفتار نشده اخه.عادت ندارم.فقط واسه اینکه گفتم بیا بریم شهر من.من طاقت ندارم.دوس ندارم فقط وقتی یکی مرد برم ببینمش.دوس دارم کنار کسایی باشم که دوسشون دارم.به خدا مادر و دختر،میبینم تو خیابون بی امان اشکم میاد.میگه من اونجا بیا نیستم.تو مو تحقیر میکنی.هنوزم واسم سواله که من کی تحقیرش کردم کی؟چی رو به روش اوردم؟به چه بدبختی یه ساب پیدا کردم که کلاس شنبمو به جام بره .چقدر خواهش کردم که سوپروایزر بهم مرخصی داد.روزه ام بودم ساعت ۸.۵ بلیط گرفتم که دو روز برم.اونجوری باهام رفتار کرد.خیلی دلم میخواست اینارو بهت بگم.واست درددل کنم بگم که چقدر دوستون دارم و دلم هر لحظه واستون تنگه اما دیدم گفتنش چه فایده ای داره.چه کار میخوای بکنی.دفعه پیش که دیدمتون گفتم تقصیر شماست که من الان باید این وضعم باشه اگه منو دوس داشتین نمیذاشتین برم یه شهر دیگه.نمیدونم واقعا دیگه نمیدونم که حق با کیه.ولی تا اخر عمرم اتفاقی که تو ارژانتین افتاد رو از یاد نمیبرم.