از پایانی به پایان دیگر میرویم.پایانی به پایان دیگر.مسائل یکی پس از دیگری ته میکشند.

کسی از من میپرسد :روزهایت را چگونه میگذرانی؟کمی فکر میکنم و میگویم به بیهودگی تلاش های روزمره مان فکر میکنم.روزها را اکنده از تنهایی و نا امیدی به پایان میرسانم.همیشه نا امیدی را چیزی وابسته به چشم انداز زندگی میدانستم.

امروز اما نا امیدی را کشف کردم که از قید زمان ازاد است.

نمیتوانم ان چیزی را که احساس میکنم توضیح دهم.چون همه چیز در زمان دیگری گفته شده و حرفی ک برای گفتن پیدا کرده ایم بیهوده،دروغ و کهنه است.